۱5 شعبان سالروز ولادت با سعادت ، حضرت امام مهدی حجة ابن الحسن العسکری (عج) ارواحنا وارواح العالمین لتراب مقدمه الفدا خجسته باد
مي دانستم امشب «قدري» ديگر است و قرآني ديگر به تجلّي از عرش بر دل زمين نازل مي شود!
مي دانستم چراغاني ملکوت براي کيست؛
مي دانستم مهتابي هاي آسمان چه را مي جويند؛
مي دانستم ثانيه ها از چه رو بي تابي مي کنند؛
مي دانستم جبرييل يکبار ديگر خواهد آمد و سلام بلند خدا را فرو خواهد آورد...
و اين همه را از او شنيده بودم.
از او که به آرامشم مي خواند و اضطرابم را با لبخند شيرينش به بردباري بدل مي کرد و مرا بيش از هميشه به ياد «پدرش» و «پدرم» مي انداخت.
من عاشقانه دوستش داشتم.
با اشک هايش مي گريستم؛
زخمهاي دلش را مي شناختم؛
و جان ناقابلم مجروح رنج هاي هميشگي اش بود،
و شايد به همين سبب بود که مي خواست قابله نرگسش باشم...
سبحــــــان اللَّه!
چه شکوهي بود در تلاوت «قـــدر».
ابو محمد خواندن «قـــدر» را خواسته بود و من که بانويش را لرزان ديدم، نام خداي رحمان و رحيم را بر زبان آوردم و گفتم:
إنا أنزلناه في ليلة القدر...
و کلام خدا بي آنکه پژواک صداي من باشد دوباره به گوش رسيد.
حسي غريب - نمي دانم ترس يا شوق - وجودم را فرا گرفت. گويي صداي همه اهل بيت را مي شنيدم؛
صداي پيامبر بود که به قرآن فرا مي خواند.
صداي علي بود که به عدالت دعوت مي کرد.
صداي فاطمه بود که حق مسلم اش را مي طلبيد.
صداي حسن بود که مظلوميتش از پس قرن ها هنوز دل ها را مي لرزاند.
صداي حسين بود که به خونخواهي قيام کرده بود.
صداي سجاد بود که رنج هاي نهفته اش را با دعا التيام مي بخشيد.
صداي محمد بود.
نجواي جعفر بود و سخن موسي.
کلام دلنشين رضا بود.
زمزمه عزيز جانم حسن بود که از زبان حجت خدا شنيده مي شد.
باورم نمي آمد آنچه را که مي ديدم!
ناگاه ميان من و نرگس حسنم حجابي پديد آمد. سراسيمه و هراسان بيرون دويدم و...
ديري نپاييد، صداي آشناي برادرزاده ام مرا به خود آورد:
- عمه جان به اتاق بازگرد!
اللَّه اکـبـــر!
آفتابي در ميان و هزار هزار نور در پيشاني بلندش.
نرگسي در کنار و هزار هزار بهار در نگاه مستانه اش.
و از اينجا تا خدا، قاصدک هايي خوش خبر که مژده ميلاد را آورده بودند.
زمين سجده گاه کودک شد!
دستان کوچکش به اشارت پروردگار به دعا برداشته شد و با لهجه اي خدايي نسب پاکش را ياد کرد:
أشهد أن لا إله إلاّ اللَّه
و أنّ جدّي محمداً رسول اللَّه
و أنّ أبي عليّا وليّ اللَّه
آنگاه مرغان سبز بر سر وي به پرواز درآمدند و اينچنين خرد و کلان عالم رقص کنان کلام آسمان وي را تا انتهاي هستي زمين همراه شدند:
و نريد أن نمنّ علي الذين استضعفوا في الأرض
و نجعلهم الأئمة و نجعلهم الوارثين.
تنهـا خـدا مـي داند امشـب بـر مـن چـه گـذشت!
اي گنجينه آخرين! ديري است که دعاهايمان «ندبه» شده است و هر صبح جمعه مشعل چشمهاي ما با زلال
اشک روشن ميشود و من در کوچههاي سرگردان «غيبت»، تو را ميجويم شايد، مرا به ميهماني نگاهت بخواني.
کوير وجودم در انتظار باران ظهور توست و برکه کوچک هستيام به نظاره درياي حضرتت. پيکر خسته به
خاک نشستهام را تنها تو و ياد تو به ديار قرار ميرساند.

به دنبال روزنهاي، نسيمي، آوايي. نميدانم در پي کسي هستم يا نه.
کسي که سبد بلورين دعايم را پر از استجابت کند و در طاقچه خاکستري وجودم برگ سبزي، گل سرخي و
شايد هم چکاوک خوشخوان و زيبايي به يادگار گذارد.
نام تو را و عکس آسمانيات را در ماه جستوجو ميکردم و در لبهاي نيايش و اشکهاي «ندبه» ديدم. اين تويي، با همه بزرگيات، در دلهاي کوچک کودکان، کودکان شهر با سينيهايي پر از شور و نياز تا براي نيمه شعبان شمع روشن کنند؛
و آنگاه شکوفههاي صورتي اميد بر اين حريم سبز ميبارد و به سوي آنان باز ميگردد و شکوفه خنده بر لبان
آنها ميشکفند. فرشتههايي که در جم

اي اسوه عفاف! از تو مي آموزيم: حيا و حجاب را در جامعه، متانت و ادب را در گفتار، سادگي و دوري از تجملات را در زندگي، تن پوش قناعت را در معاش، حسين پروري و زينب آفريني را در تربيت!
عشق را هم ز تو بايد آموخت، و مناجات و عبوديت را، و صميميت را، و خدا را هم، بايد از كلام تو شناخت، كه خانه دل از نام تو عرفان دارد.
دلم خستهتر از ديروز و دلتنگتر از جمعههاي قبل، براي ظهورت لحظه شماري ميکند و چشمان پر از اشکم، اشکبارتر از سهشنبه گذشته به گنبد فيروزهاي مسجد جمکران، ملتمسانه مينگرد و تو را فرا ميخواند.
يا صاحب الزمان! بيا و نرگسهايي را که نثار راهت کردهام با قدومت معطر کن تا تبرکي باشد براي ابديتم، چشمان آلودهام و قلب سياه و سنگيام.
يا مهدي! حضورت را با تمام وجود حس ميکنم، بيا و ظهور کن تا با افتخار، تو را به دشمنان نشان دهم و عظمتت را به رخ ظالمان بکشم.
خليل آتشين سخن! با فصاحت کلامت، سخنان پوچ و بيهوده را از تخته سياه افکارمان پاک کن و شب تاريک دلهايمان را به روزي روشن، مبدل بگردان.
آقاي ثانيههاي منتظر! بيا و با شجاعتت، پرچم عدالت و صلح را در سرتا سر جهان به احتراز درآور.
اي تنها ترين راه! صداي خسته و بغض آلوده را بشنو و ببين چگونه در غم نبودت، زانوي غم بغل گرفته و ضجه مي زنم.
اي مهربانترين! تو آنقدر مهربان و بزرگ هستي که با همه رو سياهيام باز به من نظر داري و در سختترين شرايط و بدترين مشکلات، آرام جانم ميشوي و همانند هميشه، شرمسار مهربانيت هستم.
ميدانم روزي تو ميآيي و تمامي بغضهاي کهنه و در گلو خفته، به اشک شوق تبديل ميشود و دلهاي همه منتظران، آرامشي عميق و ابدي ميگيرد.
[مجله شماره 22 امان: دلنوشته]
ای یوسـف زهرا در دل های ما نه هفت سال ، که عمـری است خشک سالی می راند. در
این دل های خشکیده ، نه گل محبتی می روید ، نه شکوفه حضوری به بار می نشیند و نه
شقایق وصالی می شکفد. آن چه این دل قحطی زده را از نعمـت و خـرمی ، سرشار میـکند ،
سرانگشت تدبیر شماست . بـیا و بر دل های مـا حکومت کن ، که این دیار جز به تـدبیر شما به
سـامان نمیرسد . خوشا حال آنانکه چشم به راه خوبی ها نشسته اند ! چه بزرگ است پاداش
آنان که به انتظار موعود جهانی روزگار می گذرانند و چه شکوهمند است رتبه و مقام آنان که
منتظر حقیقی قائم آل محمد (ص ) هستند .

پروردگارا ! مهر یوسف را در دل عزیز مصر و همسرش نشاندی ، مهر یوسف زهرایت را
نیز تو در دل ما بنشان .عشقی ده جانسوز که از سوز آن ، جهانی بسوزد و از آن
سوزش، شعله ای فراهم آید تا چراغ راه مشتاقان گردد. آمین





